تبليغاتX
داستان سرا























داستان سرا

                بهنوش بختیاری و خواهرش

 

               برادر محمدرضا گلزار       

../upload/2/0.132261001282392398_24894_1255003972949_1165077819_30725280_3498093_n.jpg

 

لاله صبوری و پسرش

عکس : لاله صبوری و پسرش

عکس پسر زنده یاد خسرو شکیبایی

 

الناز شاکردوست و برادرش

www.irannaz.com

حمید گودرزی و همسرش

www.irannaz.com

 

حسین یاری و فرزندانش

www.irannaz.com

نوشته شده در پنجشنبه بیستم آبان 1389ساعت 14:59 توسط عسل|

 

نوشته شده در پنجشنبه بیستم آبان 1389ساعت 14:52 توسط عسل|

مرد پرسیده بود:
- حالا چی هست؟
دستان مرد را فشرد و گفت:
- یه کتاب داستان به نام «هدیه سال نو ». چند داستان از چند نویسنده خوب. در واقع قشنگ ترین داستان کتاب همین داستانه. حتمن بخون!
مرد خندید:
-ممنون به خاطر هدیه سال نوت. خودت که می دونی من چقد حواس پرتم. اگه بعدن هدیه تو گم کردم ناراحت نشی ها.
با بغض گفت:
- این هدیه اولین عیدیه که با هم آشنا شدیم. وای به حالت اگه گمش کنی؟
مرد کمی مکث کرد و گفت:
- نگران نباش. برای مواظبت از هدیه ات بهترین راه و پیدا کردم.
مرد حالا از او جدا شده و به سمت خانه می رود. چند ساعت بیشتر به لحظه شروع سال جدید باقی نمانده است. کلید را توی قفل می چرخاند و وارد می شود. کتاب را مقابل زنش می گیرد و می گوید:
سال نو مبارک عزیزم. این هم هدیه سال نوی شما...
نوشته شده در شنبه هشتم آبان 1389ساعت 12:23 توسط عسل|

قبل از اینکه ساعت زنگ بزند، بیدار شدم، دلشوره عجیبی داشتم و خوابم نمیبرد. آن روز اولین اجرای کارمان بود. با این که چند ماه زحمت کشده و تمرین کرده بودیم، اما من هنوز دچار دلهره بودم و میترسیدم نتوانم به درستی از عهده ی اجرای نقشم بر آیم.
* * *
همه ی بچه ها سرجایشان ایستاده بودند، من که نقش سلمانی را بازی میکردم، درست جلوی صحنه روبه روی جمعیت باید دراز میکشیدم و ناله میکردم. خوشبختانه در پرده ی اول دیالوگ زیادی نداشتم اما با این حال از همه بچه ی بچه ها مضطربتر بودم . امیر کنارم آمد و به من لبخند زد.
- آروم باش ایلیا، مگه میخوای نقش اتللو رو باز کنی؟ باید اینجا دراز بکشی و ناله کنی، فقط همین.
امیر به زهره که قرار بود نقش همسر سلمانی را بازی کند، اشاره میکرد.
- تو که آماده یی؟
زهره سرش را تکان داد و لبخند زد. امااو هم برعکس قیافه ی آرامش، مضطرب بود.او در آن لباس محلی زیبا و بانمک به نظر میرسید.
امیر هم که خودش نقش حکیم را بازی مکرد، لباس پوشیده و در حالی که آرام از صحنه خارج میشد، اشاره کرد تا پرده کنار برود. قرار بود صحنه کاملاً تاریک باشد و سالن با نور ملایمی روشن باشد تا کنجکاوی تماشاگران برای دیدن روی صحنه بیشتر تحریک شود و کم کم به صحنه نور داده بشود و از تور سالن کم شود. از وحشت نفس م را در سینه حبس کردم.پرده آرام آرام کنار رفت و ناگهان خودم را رو به روی جمعیتی که سالن را پر کرده بود، دیدم. انگار همه به من خیره شده بودند. دهانم از اضطراب خشک شد. سعی میکردم به کسی نگاه نکنم، اما درست روبه رویم در ردیف اول دختری بسیار زیبا، با چشمانی درشت و عسلی و لبخندی دلفریب به من نگاه میکرد. چیزی در دلم فرو ریخت. مثل مار کبری مرا افسوون و اسیر چشم هایش کرده بود. به سختی نفس میکشیدم. قدرت تکان خوردن نداشتم. انگار تمام اجزای بدنم فلج شده بود. حتی نمیتوانستم صدای نفس هایم را بشنوم. اما صدای تپش قلبم انگار در تمام سالن پیچیده بود.عرق کرده بودم.
امیر و زهره که وارد صحنه شدند، نور سالن کم کم خاموش شد و نور، صحنه روشن شد.دخترک انگار توی تاریکی غلیظی گم شد. نفس راحتی کشیدم. زهره همان لحظه ی اول که پرده باز شد، به دنبال آوردن طبیب از صحنه خارج شده بود.حالا داشتند به طرفم می آمدند.
- آه...ای طبیب بزرگ. میبینی بر سر همسرم چه آمده است؟ او مدت هاست زار و نزار در گوشه یی افتاده . فقط ناله میکند و قادر به سخن گفتن نیست.
امیر نزدیک آمد، کنارم نشست. دستم را، در دست گرفت ونبضم را شمرد.
- آه آری به راستی نبضش بسیار کند میزند. رنگ و رویش هم که بسیار پریده است.
زهره متکایی آورد و کنار دیوار گذاشت. بعد به من اشاره کرد تا بنشینم. هاج و نگاهش کردم. امیر کمکم کرد تا بنشینم. نفسم به سختی بالا آمد. امیر نگران به من نگاه کرد. آهسته دهانش را نزدیک گوشم آورد و گفت:
- چه خبرته اگه قرار باشه سی شب این طور بازی کنی که زنده نمی مونی.
بعد به زهره اشاره کرد:
- بانو! میتوانید مدتی ما را تنها بگذارید؟
زهره سرش را تکان داد و به سوی در خروجی رفت.:
- اگر با من کاری داشتید صدایم بزنید من در اتاق مجاورم.
سپس تعظیمی کرد و از صحنه خارج شد، امیر رو به من کرد و گفت:
- از همسرت شنیدم از روزی که تو را به زور به قصر پادشاه برده اند،پریشان خاطر گشته و دچار هذیان گویی شده یی. میتوانی برایم بگویی که در قصر پادشان بر تو چه گذشته اشت؟
و با نگاهی منتظر به من خیره شد. اما من هیچ کلمه ای به خاطر نمی آوردم. انگار ذهنم به یکباره خالی و زبانم بریده شده بود. امیر دوباره نزدیکم آمد . کنارم نشست و آهسته گفت:
- چت شده؟ چرا دیالوگا تو نمیگی؟
مستاصل به او نگاه کردم، انگار همه چیز را فهمید. لحظه ای تامل کرد. بعد آرام از جا برخاست و رو به تماشاگران گفت:
- پس نمیخواهی با من سخن بگویی. از چیزی وحشت کرده ای؟
فکر میکنم تو رازی در دل داری که نمیتوانی آن را با کسی در میان بگذاری. یقین دارم هذیانی در کار نیست. بی تردید تو از لحاظ فکری هیچ عیب و نقصی نداری. تنها مشکل و گرفتاری ات فضار سنگینی است که بر روح و روانت حاک شده . این فشار شدید روحی، جسمت را در تنگنایی صعب قرار داده و تو را به چنین حالتی دچار کرده است. تو میترسی! بی شک، آری بی شک رازی در دل داری که میترسی آن را بر زبان بیاوری و از دیگر سو طاقت آن را هم نداری که آن راز را در دل نگاه داری..پس، رو به بیابان بنه، بیابانی خالی از جماعت. چاهی پیدا کن. سرت را میان چاه بگذار و آنچه را که در دل داری، بی هیچ ترس و واهمه ای ، سه بار به چاه بگو تا بهبود یابی.
امیر این حرف را که گفت،دوباره نگاهی به من انداخت و با عصبانیت صحنه را ترک کرد. چراغ های صحنه خاموش شد و پرده بسته شد، از جنجالی که بعد از بسته شدن پرده در پشت آن اتفاق افتاد دیگر چیزی نمیدانم زیرا من همانند سلمانی، نه چیزی میشنیدم و نه چیزی میدیدم جز آن چشمان فتنه گر و لبخند دلفریب . قرار شد آن شب یکی از دیگر از بچه ها نقش مرابازی کند، وقتی به خود آمدم نمایش به پایان رسیده بود. امیر بازویم را کشید و ما دوباره روی صحنه رفتیم. همه برایمان کف میزدند و من دوباره او را دیدم. این بار در روشنایی کامل زیباتر از قبل، خیلی زیبا و جذاب. چهره ای بسیار دوست داشتی، با موهایی بلند و مواج و بور و چشم های ی عسلی که میخندیدند و دندانهای سفید و مرتب و صدفی. دهانی کوچک با لب هایی سرخ و متناسب، پوستی سفید و یک دست، بدون حتی یک نقطه اضافی(ماشالا دقت)، قامتی بلند و کشیده و کمری باریک. شلوار جین آبی با بلوز سفید که از جلو دکمه میخورد. با کفش هایی سفید کتانی پوشیده بود. درست رو به روی من ایستاده بود و در حالی که میخندید دست میزد. چقدر به من نزدیک بود. دلم میخواست ساعت ها همانطور آنجا بمانم و او را تماشا کنم. از تماشایش سیر نمیشدم. هنوز محو تماشایش بودم که پرده بسته شد و ما را از هم جدا کرد. به سرعت به رختکن رفتم گریمم را پاک کرد م و مشغ.ل عوض کردن لباسهایم شدم. خیلی عجله داشتم.نمیخواستم او را از دست بدهم. بدون خداحافظی از بچه ها به سرعت بیرون رفتم. اما هر جا چشم گرداندم از او خبری نبود. به هر جا که امکان داشت او را پیدا کنم، سر زدم اما هیچ خبری از او نبود. انگار مانند یک رویای شیرین فقط یک لحظه ظاهر و دوباره ناپدید شده بود. هاج و واج در میان مردم ایستاده بود. انگار همه بودند غیر از کسی که من میخواستم. با صدای آیدا به خود آمدم.

- ایلیا. ایلیا.
آیدا نفس نفس زنان خودش را به من رساند
- کجا غیبت زد؟ امیر کارت داشت.
امیر هم به ما ملحق شد. دست روی شانه ام زد و با خنده و شوخی گفت:
- چت شده بود ایلیا؟ فکر نمیکردم بتونی این قدر حس بگیری. تو برای بازی جلوی دوربین خوبی.
آیدا خودش را برای امیر لوس کرد و گفت:
- این به خار متن پر احساسیه که شما نوشتید والا من که هرگز احساسی در ایلیا ندیدم.
- شما لطف دارید آیدا خانم. درباره ایلیا کم لطفی میکنید.
- جدی میگم. تمام دخترای فامیل و همه دوستام همین نظر رو دارن. البته غیر از مادرم.
آیدا خواهرم همیشه در مورد من اغراق میکرد. میگفت: تو بی احساس ترین مردی هستی که من تا حالا دیده ام اگه همهپسرا اینقدر بی احساس باشن که نسل انسان از بین میرفت.
وقتی با اعتراض به آیدا نگاه کردم، دوباره برای دفاع از خودش گفت:
- مگه دروغ میگم؟ همین پروانه دختر خاله ثریا، طفلک دل همه رو برده غیر از دل سنگ تو.
نمیدانم چه اتفاقی افتاده بود که صبور شده بود.م و دلم نمیخواست سر به سر آیدا بگذارم و جواب متلک هایش را بدهم. امیر دستش را به طرفم دراز کرد.
- خوب، من دیگه باید برم. خداحافظ.
- خوب با ما بیا، تا جایی میرسونیمت.
- نه خیلی ممنون، یه نفر منتظرمه(حیف که نمیخوام داستان و لو بدم).
آیدا لبخند زد وامیر هم با سرعت خداحافظی کرد و رفت. آیدا دلخور به من نگاه کرد.
- چی میشد تو هم یه تعارف میکردی؟
- خودت که امیر رو خوب میشناسی . اون اگه میخواست با ما بیاد منتظر تعارف من و تو نمیموند.
آیدا با ناراحتی شانه بالا انداخت و به سوی محل پارک ماشین رفت. در تمام طول راه اخم کرده بود و ساکت بیرون را نگاه میکرد. او طراح لباس بود و فقط به خاطر اینکه بیشتر کنار امیر باشد، طراحی لباس نمایش ما را به عهده گرفته بود.
گرچه کارهای زیادی برای انجام دادن داشت و پول زیادی از این راه به دست می آورد، اما حاضر شده بود طراحی لباس نمایشی راکه امیر نوبسنده وکارگردانش بود، مجانی انجام دهد. وقت زیادی هم برای طراحی لباس ماگذاشته وانصافأ لباس هایی که طراحی کرده بود، فوق العاده زیبا بودنأ. امیر با دیدن ذوق و سلیقه ای که آیدا به خرج داده بود، شگفت زده شد و بعد از آن، مدام از آیدا پیش همه ی بچه ها تعریف و تمجید می کرد. آیدا از تعریف های امیر به خود می بالید و امیر حقیقتأ در به دست آوردن دل همه و مخصوصأ دل دخترها، استاد بود. من هم طراحی دکور را به عهده داشتم. امیر مرا به زور وادار به قبول نقش سلمانی کرده بود. راستش من هیچ استعدادی برای بازیگری در خودم نمی دیدم.
‏به خانه که رسیدیم یکراست به اتاقم رفتم. دفتر شعرم را برداشتم و چند قطعه شعر کوتاه راکه در فکرم شروع به جوشیدن کرده بود، یادداشت کردم. بعد خودم را با لباس روی تخت اند اختم. چشمانم راکه بستم، دوباره چهره ی جذاب آن دخترزیبارو مقابلم مجسم شد. احساس می کردم تمام تنم گر گرفته است. حال عجیبی داشتم. احساسی که برای خودم هم ناشناخته بود. هرچه بود احساس خوشایندی بود. از جا ‏برخاستم. باید دوش آب سرد می گرفتم.
‏آب سرد حالم را جا آورد. سرما انگار تا مغز استخوانم نفوذکرده بود. خودم را لای حوله بیچیدم و از حمام بیرون آمدم. دوباره خودم را روی تخت اند اختم. حالم از قبل بهتر شده بود. انگار از حالت گیجی ساعت اول خارج شده بودم. -حالا میتوانستم عاقلانه تر بیندیشم. نمی خواستم احساساتم بر من غلبه کنند. همیشه راحت توانسته بودم خوددار باشم.
این بار هم حتمأ موفق می شدم. صدای مادرکه مرا برای خوردن شام دعوت می کرد، مرا به دنیای واقعی برگرداند.. حولهر.ا چند بار محکم به سرتاسر بدنم مالیدم. کمی گرم شدم. بعد لباس گرمی پوشیدم و پایین رفتم. همه برای خوردن شام دور میز جمع شده بودند و منتظر من بودند. سلام کردم و نشستم. همه با تعجب به من نگاه می کردند. مادر وگفت:
‏_چی شده عزیزم؟ سردته.ا؟
‏به طرف پنجره آشپزخانه رفتم و در حالی که چند عطسه پشت سرهم،‏می کردم، آن را بستم. أیدا اخم کرد وگغت:
‏_آه ... یه چیزی جلوی صورتت بگیر، همه جارو آلوده کردی. مادر به طرف آیدا چشم غره ای رفت و بعد روکرد به من وگفت: _خدا مرگم بده، آب حموم سرد بود؟
‏گفتم :
‏_نه بابا فکرکنم حساسیت باشه. پدرگفت:
‏_چیزی نیست خانم، لازم نیست ان قدر نگران باشی. أیدا با شیطنت لبخند زد. پدر رو به من کنت:
‏«بیا بشین سرمیز و برا مون از امروز تعریف کن.کار خوب بود؟
‏با تعجب به أیدا نگاه کردم. باور نمی کردم که تا الان طاقت آورده و آبرویم را جلوی پدر و مادر نبرده باشد. آیدا نگاه مظلوما نه ای به من کرد. مادر مشغول کشیدن غذا بود. برای خودم یک لیوان چای داغ ریختم،کنار پدر نشستم وگفتم
‏_اونطوری که انتظار داشتم، نشد مادر با نگرانی گفت:
‏_نقشت خراب شد؟
‏_خراب که نه... اما خوب هم نشد. أیدا موذیانه گفت:
_ البته کسی چیزی نفهمید چون نقش مریض رو داشتی، رفتارت طبیعی به نظر می رسید.
‏چشم غره ‏ای به آیدا رفتم و دیگر چیزی نگفتم. حوصله ی سوبه سر گذاشتن با او را نداشتم. سردم بود و می لرزیدم. چایم را که سر کشیدم، کمی گرم شدم. میلی به خوردن شام نداشتم اما به خاطر این که مادر ناراحت نشود چند لقمه خوردم. سپس از جا برخاستم وگفتم:
_می رم بخوابم. خیلی خسته م.
‏به سختی خودم را به اتاقم رساندم. پتویی ازکمد برداشتم و خودم را روی تخت انداختم. نفهمیدم کی خوابم برد.
***
صبح که از خواب برخاستم کمی سردرد داشتم.گلویم هم کمی خارش داشت.کسل بودم اما شادابی عجیبی در تک تک سلول هایم حس می کردم. از جا برخاستم. پنجره ی اتاقم را بازکردم، هوا بسیار مطبوع بود. نسیم خنکی می وزید. همه چیز به نظرم زیباترو دوست داشتنی ترمی آمد. چند نفس عمیق کشیدم وکمی نرمش کردم. صدای خند ه ‏های أیدا به گوش می رسیده شاد و سبکبال از پله ها پایین می رفت. من هم از اتاقم خارج شدم و به طبقه ی پایین رفتم. عطر جای تازه. دم کشیده ‏در خانه بیچید. بود. مادر در أشپزخانه نبود و صدای آیدا از حیاط به گوش می رسید. من هم رفتم داخل حیاط. آیدا مشغول دویدن بود، برایم دستی به نشانه سلام تکان داد. من هم جواب سلام اورا با بلندکردن دست دادم و شروع به نرمش کردم. آیدا دوان دوان نزدیک من آمد وگفت:
_سلام خواب آلو.
‏_ آفتاب ازکجا در اومده که تو امروز این قدر زود بیدار شدی؟! _من هروقت اراده کنم بیدار می شم.
‏صدای درکه آمد، آیدا به طرف در دوید وگفت: .من باز می کنم.
‏و دوان دوان خودش را جلوی در رساند. تعجب می کردم که آیدا سر صبح این قدر سرحال و بدون نق و نوق ازخواب بیدار شده بود. اما وقتی امیر را دیدم که همراه آیدا در حال گفتگو به طرف من می آیند، فهمیدم موضوع از چه قرار است. با خودم فکرکردم امیر این موقع صبح این جا چه می کند!؟ امیر سرحال و قبراق نزدیک آمد وگفت:
_ سلام
‏با تعجب گفتم:
‏_ سلام. توکجا!؟ این جاکجا؟.ا چی شده بی خبر، اول صبح... امیربا تعجب به آیدا نگاه کرد.
‏آیداگفت:
‏_دیشب امیراقا زنگ زدند. اما چون تو خواب بودی مامان اجازه نداد ‏بیدارت کنم.
‏بعد روکرد به امیر وگفت:
_بفرمایید داخل، جای آماده است
_ خیلی ممنون، مزاحم نمیشم
‏_خواهش میکنم،ما که با هم تعارف نداریم. مامان، بابا چون شب مهمون داریم رفتن خرید. من گفتم که شما برای صبحانه میاین این جا، بابا هم نون تازه گرفت. لطفأ تعارفی بذاوین کنار و بفرمابین تو. آیدا به من اشاره کرد تا به امیر تعارف کنم.
‏به طرف امیر رفتم، دستمو حلقه کذدم دور بازویش وگفتم: .بریم تو امیر جون صبحونه دور هم خیلی می چسبه.
‏آیدا سپاسگزارانه به من نگاه کرد و لبخند زد.
‏هر سه وارد خانه شدیم. آیدا میز قشنگی چیده بود و چند شاخه گل رز داخل گلدان وسط میز گذاشته بود. با تعجب به آیدا نگاه کردم. آیدا به روی خودش نیاورد و خودش را با ریختن چای مشغول کرد. از امیر عذر خواهی کردم و رفتم دستشویی تا دست و صورتم را بشورم. جلوی آینه در حالی که به صورتم آب می بپاشیدم ، به خودم دقیق شدم می خواستم ببینم آیا من هم می توانم دل آن دختر زیبا رو را به دست بیاورم یا نه. صورتی گرد و سفید با بینی خوش تراش وکمی رو به بالا و لبانی پر و قلوه ای وگونه هایی برآمده. چشمانی درشت و سیاه با ابروانی سیاه وکمانی موهایی پرپشت، لخت و سیاه! هرگز خودم را به این دقت برانداز نکرده بودم. شانه هایی پهن، کمری باریک، قدی بلند وگردنی افراشته و پیشانی بلند. موهایم به علت لخت بودن مدام توی صورتم می ریخت. دندانهای مرتبم مانند الماس می درخشیدنأ. از خودراضی لبخند زدم و ازدستشویی خارج شام. صدای خنده ی امیر و آیدا به گوش می رسید. با خودم گفتم کاش من هم می تو انستم مثل امیر راحت دل هر دختری را به دست بیاورم متأسفانه در این مورد هیچ استعدادی نداشتم. همیشه اوای همه دخترها به سویم جذب می شدند اما کم کم از من می گریختند چون نمیتوانستم دل آنها به دست بیاورم. باید به رفتار امیر دقت می کردم تا یاد بگیرم چگونه دل دخترها را به دست یاورم. این بار به هیچ قیمتی نمی خواستم آن دختر زیبا رو را از دست بدهم. باید تمرین می کردم و تمام کلمات زیبا و جادویی کتاب های عاشقانه را حفظ میکردم. به آشمپزخانه که رفتم، آیدا لیوانی چای جلویم گذاشت و روبه روی امیر نشست. امیر روکرد به من وگفت:
_اومدم بهت یه زحمتی بدم. متأسفانه برام یه کاری پیش اومده که شاید امشب یا حتی تا فردا شب طول بکشه. ازت خواهش می کنم تو کرای نمایش رو به عهده بگیر تا من برگردم.
‏_من؟!
‏_خوب آره.
‏_ اما خودت که دیدی ، من از عهده ی اجرای نقش خودم که به اون راحتی بود، برنیومدم. چطور ازم انتظار داری مسؤولیت تو رو هم به عهده بگیرم.
‏_ الان دیگه یه شب کار اجرا شده و بچه ها همه به کارشون مسلط هستن. به بحای من هم قراره علی رضا بازی کنه.
_نه، خواهش میکنم یکی دیگه رو به جای خودت بذار، من از عهده ش برنمی یام.
‏امیر خندید وگفت:
_اما من می دونم که ازعهده ش برمیای. من رو دوستام شناخت دارم که یه چیزی میگم.
‏آیداگفت
_ داداش قبول کنید. من مطمئنم شما به بهترین وجه از عهده کار برمیاین
‏ازاین که آیدا این طور با من رسمی حرف می زد و ازم تعریف و تمجید می کرد، خنده ام گرفته بود.
_خوب باشه. حالا که شما نظرتون اینه، من هم سعی خودمی میکنم ‏اما اگه اومدی و دیدی همه ی بازیگرها قهر کردن وگذاشتن و رفتن دیگه ‏منو نباید سرزنش کنید.
‏امیر خندید و با اشتها شروع به خوردن صبحانه کرد. آیدا همان طور که آرام أرام چایش را می خورد عاشقانه وتحسین برانگیز امیر را نگاه می کرد. خنده ام گرفته بود، از جا بلند شدم وگفتم:
‏.امیر، به شعر جدید سرودم، می رم اونو بیارم برات بخوانم.
‏امیرکه دهانش پر بود سرش را به تایید تکان داد. با سرعت پله ها را دو تا یکی کردم دلم می خواست نظر امیر را درباره ی شعر جدیدم بشنوم. امیر در واقع استادم به حساب می آمد. من وامیر از انجمن شاعران جوان دانشکده با هم آشنا شده بودیم. یک شب که من باکلی شوق و ذوق رفتم شعرم را پشت تریبون خوانام و همه برایم کف زدند و به به و چه چه گفتند، امبرکه مسؤول انجمن بود اخم هایش درهم رفت و من چقدر دلم شکست. با خود فکرکردم دراین وادی هم به جایی نخواهم رسید. من به زور و اسرار پدرم رشته پزشکی را انتخاب کرده بودم و چند سال در این رشته با بی میلی تحصیل کردم. پدرم به من خیلی افتخار می کرد اما خودم ناامید و افسرده بودم و ترجیح می دادم در یکی از رشته های هنری ادامه تحصیل بدهم. بالاخره یک روز سرکلاس تشریح وقتی مشغول تشریح مرد جوان وزیبایی بودیم که بر اثر سکته درگذشته بود، من از هوش رفتم و تا چند وقت حالم بد بود. وقتی بالاخره از أن حال خارج شدم و حالم کمی بهتر شد، پدرکنارم آمد و از من به خاطر فشاری که در این مدت به من تحمیل کرده بود، عذر خواهی کرد. دستم را در دستش گرفت و برای اولین بار ازگذشته اش گفت. گفت که چطور وقتی پدرش بر اثر سقوط از داربست بنایی به طور ناگهانی درگذشته است، او در ده سالگی عهده دار مخارج خانواده یی چهار نفره شده است یک خواهر و یک برادر کوچکتر ازخود ومادرش. و اینکه او ومادرش چقدر سخت کار کرده اند تا بتوانند گلیم خود را از آب بیرون بکشند. چه طور حسرت درس خواندن بر دلش ماند.. در دوره سربازی وقتی راننده ی یکی از سرهنگ ها بوده و خانواده مرفه و خوشبخت آن ها را می دیده تصمیم گرفته درس بخواند. همان روز می رود و متفرقه ثبت نام می کند.کتاب می خرد و با تلاش و پشت کار وقتی پشت فرمان منتظر خانواده ی سرهنگ یا خود او بوده، درس می خوانده تا بالاخره بعد از چند سال موفق می شود سیکلش را بگیرد و وارد ارتش می شود. بازهم به درسش ادامه می دهد تا وقتی دیپلم اش را می گیرد. بعد گفت دلش می خواهد تا زنده است شاهد موفقیت من و آیدا در زمینه تحصیل وکار باشد. بعد مرا بوسید وگفت:
‏_ اگر دوست نداری این رشته ی تحصیلی را ادامه بدهی من دیگر اصراری ندارم. رشته ای را بخوان که دوست داری.
‏باورم نمی شد، پدرم که همیشه همه ی خانواده باید بدون چون و چرا دستوراتش را اجرا می کردند حالا این قدر نرم شده وکوتاه آمده بود. دوباره پدر صورتم را بوسید و از اتاق خارج شد. بعد از آن، حالم به سرعت بهتر و بهتر شد و از نظر روحی دوباره ی شادابی قبل از ورود به دانشگاه را پیداکردم. رفتار پدرم هم از أن روز تغییر کرد و با مهربانی و ملایمت بیشتری با افراد خانواده اش رفتار می کرد. از زمانی که بازنشسته شده بود بیشتر با ما حرف می زدر شوخی می کرد و می خندید.
‏با صدای اعتراض امیر، با سرعت دفتر شعرم را برداشتم و پایین رفتم.
امیر خندید و گفت:
_خوب شروع کن، منتظریم.
‏با هیجان دفترم را ورق زدم، احساس عجیبی داشتم وکمی خجالت میکشیدم. می ترسیدم با خواندن شعرم خودم را لو بدهم و آن ها به احساسی که در من جوانه زده، پی ببرند. گرچه خیال داشتم خودم به موقع همه چیز را به امیر بگویم. با دستپاچگی گفتم:
‏_چند تا شعر خیلی کوتاهه
‏آیدا و امیر نگاهم می کردند و لبخند می زدند. خوانام:

شیرین تراز دیدار هرروزت
چیزی نمیخواهم
شیرین شیرین باش (من عاشق ِ این شعرشم)
***
زیباتر از جهانم من
زیرا تو،
در تمامی من سبز گشته ای!

***
خیال خواب تو،
-خفته است
در خماری چشم!
جهان به مخمل سبز امید میماند.


دفترم را بستم و منتظر اظهار نظر امیر، به او چشم درختم. امیر و آیدا ساکت به من نگاه می کردند. احساس می کردم تنم داغ شده است. برای اولین بار بودکه در نگاه امیر تحسین و رضایت موج می زد.او فقط یک جمله گفت ،جمله ای که باعث شد قلبم با سرعت بیش تری به تپش بیفتد
_در تو اتفاقی افتاده است!
‏امیر رفت و آیدا هم برای بدرقه امنی مرا تنها گذاشت . با این که مطمئن بودم، دستم برای امیر رو شده اما احساس خیلی خوبی داشتم. امیر هیچ وقت از شعر هایم تعریف نمی کرد. نظر او این بودکه در شعر هایم دردی وجود ندارد و از یک فکر و اندیشه ی درست و منسجم برخوردار نیست. می گفت تو مدام از این شاخه به آن شاخه می پری. و نظرش هم همیشه درست بود چون أدم های اطرافش را خوب می شناخت. و حالا بدون این که با او حرفی زده باشم فهمیدکه در من اتفاقی افتاده است. و این اتفاق، افتاده بود وچه قدرهم شیرین ودوست داشتنی بود. اتفاقی که سرتاسر وجودم را به أتش کشیده و مرا در خود می سوزاند و سوختن در أن لذت بخشی بود.
***

تمام بلیت های نمایش به فروش رفته بود و عده ی زیادی سرپا ایستاده بودند. سالن به قدری شلوغ بود که هوا برای نفس کشیدن کم می آمد. بچه ها اضطراب داشتندأ. من هم اگرچه در ظاهر آرام بودم اما اضطرابم از همه بیش تر بود. با این همه سعی می کردم بچه هار.ا آرام کنم.آیدا با نگاه تحسین آمیز خود به من قوت قلب می داد. چند بار قبل از شروع نمایش از گوشه ی پرده، داخل سالن را نگاه کردم تا شاید دوباره آأن دختر زیبارو را ببینم اما هیج خبری از او نبود. زهره به طرف من آمد وگفت:
_ آقای فرهادی نمیخواهید شروع کنید؟ سالن دیگه جای سوزن انداختن تداره.
گفتم:
_اگه شما آماده اید، شروع کنید.
‏زهره لبخند زد وگفت:
_. امشب خود تون بازی می کنید؟
_ نه
‏زهره اخم کرد و از من دور شد. به بچه ها علامت دادم که شروخ کنند. هرکس سرجایش رفت. چراغ های روی صحنه خاموش شد، پرده آرام آرام کنار رفت. و سالن با نور ضعینی روشن شد. سکوت سنگینی بر سالن حکمفرما شد. انگار همه نفس هایشان را در سینه حبس کرده بودند. و همه چشم ها به صحنه دوخته شده بود. هرکدام از بچه ها به خوبی نقش هاشان را بازی کردند. وقتی نمایش تمام شد نفس راحتی کشیدم. تماشا گران مدت زیادی ما را تشویق کردند.
‏آیدا که خسلی ذوق ‏کرده بود،گفت:
- امشب جای امیر خیلی خالیه.
‏به تایید حرفش، سرم را تکان دادم.
‏به خانه که رسیدیم نحخاله ثریا با خانواده اش آمده بودند. آنقدر خسته بودم که اصلأ حوصله شان را نداشتم. مخصوصأ حوصله لوس بازی های دختر خاله ام _پروانه _ راء که فکر می کرد همه ی پسرها عاشق و دلباخته اش هستند. همین طور هم حوصله ی برادرش پرویز را که مدام از خودش و شرکتش و کار مندانش حرف می زد و پزخانه و ماشینش را که تازه خریده بودء می داد. آ یدا با ناراحتی رو به من کرد وگفت:
_ خدا بخیر بگذرونه
‏پرویز_پسرخاله ثریا .خوا ستگار سمج آیدا بود. هر دفعه که به خانه ی ما می آمدند، خاله ثریا حرف خوا ستگاری پرویز از آیدا را پیش می کشید مادر که می دانست آیدا راضی به این ازدواج نیست، هی بهانه می آورد و امروز و فردا می کرد. مادر هم نمی خواست پرویز را ازدستت بدهدء هم دلش نمی آمد خواهرش را برنجانذ. اما آیدا معمولأ این قدر بداخلاقی می کرد که خاله ثریا با قهر از خانه ی ما می رفت. خوشبختانه از شانس من، مادر از پروانه زیاد خوشش نمی آمد و می گفت پروانه دختری لوس و ننر و بچه ننه است. مادر دلش می خواست عروس آینده اش دختری قوی و با اراده باشد، دختری که بتواند به راحتی روی پای خودش بایستد. از زن هایی که زیاد به شوهرا نشان وابسته بودند و هیچ کاری از عهده شان برنمی آمد،خوشمش نمی أمد. شوهر خاله ثریا یک هنرمند ‏تمام عیار بود. او یک طلا فروشی در بازار داشت و خودش هم یک استاد به تمام معنا در ساخت جواهرات درجه یک بود. همه ی مشتریانش آدم های مهم و ثروتمند بودند. پدر و شوهر خاله هر وقت به هم می رسیدند، با هم شطرنج بازی می کردند. و معمولأ همیشه هم بازی آن ها نیمه تمام می ماند چون خاله وسط بازی آن ها بلند می شد و با حالت قهر خانه ی ما وا ترک می کرد. و از روز بعد هم مادر بیچاره ام از پشت تلفن مدام باید قر بان صدقه اش می رفت و از رفتار بچه گانه ی آیدا معذرخواهی می کرد. امیدوار بودم امشب هم خاله زود قهرکند و برود. اصلأ حوصله ی نشستن وگوش دادن به حرف های آن ها را نداشتم اما خاله، برعکس همیشه، امشب قصد نداشت قهر کند. بسیار خوشحال و سرزنده بود. مدام میگفت و می خندید. بیچاره پروبز چه قدر سعی می کرد با جوک های بی مزه ای که تعریف می کرد دل آیدا را نرم کند و او را بخنداند اما آیدا و پروانه بی توجه ‏به او درگوش هم پچ پچ می کردند و می خندیدند و پر ویز را اصلأ تحویل نمی گرفتند. همیشه با خود فکر می کردم. دخترها درباره ی چه چیزی این قدر با هم حرف می زنند که اگر چندین ساعت هم کسی به آن ها کاری نداشته باشد، باز هم موضوع کم نمی أورند. آن هم با علاقه و اشتیاق و هیجان زیاد و حوصله شان سر نمی رفت. برعکس مجلس خانم ها، مجلس ما آقایان به غیر از چند دقیقه ی اول که هرکدام درباره ی کار خود حرف می زدیم، کسل کننده می شد. همه ی ما خمیازه می کشیدیم. به هم نگاه می کر دیم و لبخندهای بی معنی می زدیم. آیدا و پروانه مثغول چیدن میز شام شدند. مادرو خاله هم مشغول کشیدن غذا شدند. وقتی همه دور میز نشستیم و مشغول خوردن شدیم، خاله با خوشحالی رو به پدرکرد و گفت:
‏_ آقای فرهادی ، از این خواهرم که خیری به ما نرسید، پسرم هم که متأسفانه پسر دست و باچلفتی یه . البته تو این زمینه،.و هنوز نتونسته دل آیدا جون رو به دست بیاره.
‏آیدا سرش را پایین انداخت و اخم کرد. خدا خدا می کردم که آیدا حرکت بچگانه یی نکنه و دوباره اوقات همه را تلخ اکند. پروانه به طرف من لبخند لوسی زد.کاش می دانست با این لبخندو عشوه ها حالم را به هم می زند. خاله دنباله حرفشراگرفت و ادامه داد:
‏البته این از نجابتشه اما دخترای امروزدیگه مثل قدیم نیستن. دوست دارن پسرا خودشون پا پیش بذارن و از اونا خواستگاری کنن.
_ البته پر ویز در این کار ید طولا یی داشت. اما می دانست که آیدا به او محل نمی گذارد._
‏دلم می خواد خوب فکرا تون بکنید و جواب آخر رو به ما بدین. ماشاالله هزار ماشاالله،گوش شیطون کر، خود تون که خوب می دونین و ‏احتیاج نیست تعریف بی خودی بکنم. درسش که تموم شده، سربازی شو هم که رفته، الان هم روی پای خودش ایستاده و مستقل شده. خونه و ماشین هم با زحمت خودش خریده،کار وکاسبی اش هم که ماشااله سکه است. مگه یه دختر دیگه چی از این بیش تر می خواد. پسر سر به راه، نه خدای نکرده اهل دود و دم، نه رفیق بازه و نه اهل هیچ فرقه وگروهی، سرش به کار خودش بنده. شما با هم مشورت کید. هفته ی دیگه شب پنج شنبه شام تشریف بیارین ، منزل ما، چه جوا بتون مثبت باشه چه منفی.
پروبز با تحسین به مادرش نگاه می کرد و دزدکی عرچند وقت یک بار به آیدا نگاه می کرد تا عکس العمل او را درباره ی حرف های مادرش بیند اما آیدا هیچ عکس العملی از خود بروز نمی داد. تنها ساکت مثل بقیه به حرف های خاله گوش می کرد.
‏پدر گفت:
‏_شما درست می فرمایید ثریا خانم. اصل، دختر و پسر هستن. اگه اونا همدیگر رو بخوان ما هم از خدا می خواهیم.کی از أقا پروبز بهتر. انشاالله هفته ی دیگه خدمت می رسیم. حالا بفرمایید، شام سرد شل.
‏بعد از شام بزرگ ترها به اتاق نشیمن رفتند و جمع کردن میز و شستن ظرف ها را به عهده ی ما گذاشتند. پروبز برای خودنما یی قبول کرد ظرف ها را بشوید. و من بدبخت هم باید أن همه ظرف را آب می کشیدم(ای جان). مادر در ظرف کثیف کردن استاد بود. هرکسی نمی دانست، فکر می کرد ما یک لشکر مهمان داشتیم. پروبز با سرعت و دقت ظرف می شست. انگار مادر زاد ظرف شور به دنیا أمده بود. معلوم بود بیچاره تمام ظرف های خانه خاله را می شوید. چرن اصولأ پروانه که اهل ظرف شستن نبود والا آنقدر ناخن هایش بلند نبود. خاله هم همیشه وقتش را صرف گردش و خرید با دوستانش می کرد. پس عجیب نبودکه پروبز آنقدر ماهر انه ظرف می شست و من هرچه سعی می کردم نمی تو انستم ظرف های شسته شده را با سرعت آب بکشم. ظرف ها جلویم تلنبار شده بود. در حالی که غر می زدم و در دلم به پروبز بد و بیراه می گفتم،فاگهان پروبز غافلگیرم کرد و کنت:
‏_ایلیا تو تا حالا عاشق شدی؟
و با این حرفش آتش به جانم افکند. قلبم فرو ریخت. احساس می کردم در سرتا پایم شعله یی افروخته شده است. قلبم به شدت شروع به تپش کرد. سعی کردم به پرویز نگاه نکنم. خوشبختانه او هم به من نگاه نمی کرد. حواسش به ظرف های جلوی روبش بود. سکوت مرا که دید لبخند عاقل اندر سفیهی زد وگفت:
_البته نباید از تو چنین سؤال احمقانه ای می کردم. می دونستم که اهل این حرف ها نیستی. شنیدم که آدم بی احساس و بی عاطفه ایی هستی.
‏می دانستم که این حرفا را از خواهرش پروانه شنیده. چون موفق نشده بود من را اسیر محبت خودش بکند.
‏پروبز ادامه داد:
_نمیفهمم چه جوری شعر می گی، شعرکه همه اش از حی و شور او عشق و جوانی حرف می زنه. ایلیا، دوست دارم یکی از شعرهاتو برام بخونی.
گفتم:
_من هیچ کدوم از شعرها مو حفظ نیستم.
_ مگه می شه یه شاعرشعرهای خود شو از حفظ نباشه؟ۀ
_ شاید درباره ی من بشه استثناءقایل شد.
آیدا که مشغول پاک کردن میز بود،گفت:
_من یکی از شعرها شر حفظم. دوست داری برات بخونم.
‏پرویز از این همه لطفی که آیدا برای اولین بار در حقش کرده بود دستپاچه شد. و با خوشحالی گفت:
_. خیلی ممنون می شم آیدا خانم.
‏آیدا به من نگاه کرد و در حالی که موذیانه میخندید چشمکی زد و یکی از شعر های امیر را خواند:

دوخط موازی هستیم،
من و تو
تا انتهای زمین،
شانه به شانه ی هم
راه میرویم
و هرگز به هم نمیرسیم!


‏برای چند لحظه سکوت سنگینی بین ما حکفرما شد. اخم های پرویز درهم رفت. پروانه گفت:
_این که خپلی دردناک بود، چرا به هم نمی رسند؟
‏من و آیدا بدجوری خنده مان گرفته بود. آن شب پر ویز ساکت و آرام در گوشه ای تنها نشست و تا آخر مهمانی حتی یک کلمه هم حرف نزد.
***
‏صبح با صدای داد و فریاد مامان و آیدا از خواب بیدار شدم. دلم می خواست مدت ها در رختخواب بمانم و به آن دختر رویایی فکرکنم. دیشب تا صبح او را در خواب می دیدم. دلم می خواست هرگز از آن خواب شیرین بیدار نشوم. از جا برخاستم . دفتر شعرم را برداشتم و شعری را که در ذهنم میجوشید، توی آن نوشتم:

من بر آنم که
خوشترین شب ِ عمر
شب تا صبح
خواب دیدن توست
( تقریباً میتونم بگم شعرای ِ این رمان محشرن)

باید دنبال او می گشتم و پیدایش می کردم. نباید دست روی دست می گذاشتم و فقط به یاد و خاطره اش دل خوش می کردم. باید او را که این طور دیوانه ام کرده بود، پیدا می کردم. من به او احتیاج داشتم. تنها او بودکه می توانست آرامش از دست رفته ام را به من بازگرداند.
‏اما نمی دانستم چه طور و ازکجا باید شروع کنم. نه اسمش را می دانستم و نه نشانی از او داشتم. از چه کسی می تو انستم سراغ او را بگیرم؟ حتی به نزدیک ترین دوستم امیر هم نمی توانستم چیزی بگریم چون می دانستم این حرف ها برای او مسخره است. درست مثل خودم که تا همین چند روز پیش این مسائل برایم مسخره و خنده دار بود و اگر کسی از مبتلا شدن به عشق و عاشقی حرفی می زد به نظرم آدم احمق و مزخرفی به حساب می آمد. اما حالا خودم چنان شیفتخ و بی قرار شده بودم که باید به قول عطار هفت شهر عشق را می گشتم. بدون حضور او زندگی برایم معنا نداشت. گرچه او در تک تک سلو لهایم حضور داشت و خون من با وجود او در رگ هایم جریان پیدا می کرد.
‏رفتم پایین، صدای مادر و آیدا داشت مرا دیوانه می کرد. أیدا درحالی که گریه می کرد، از آشپزخانه خارج شد و دوان دوان بالا رفت. مادر خیلی عصبانی بود. مرا که دید سرش را با تاسف تکان داد و گفت:
‏_این دختره پاک عقلشو از دست داده. یک بار نشد این بیچاره ها بیان این جا و این دختره دلشونو نچزونه.
‏_اما دیشب که مهمونی به خیرو خوشی گذشت.
_ ظاهرأ آره. اما معلوم نیست دیشب این دختره به پرویز چی گفت که ‏این قدرناراحتش کرده.
‏نگاهی به من انداخت و پرسید:
‏_تو هم با اونا بودی. آیدا جی بهش گفته؟
شانه بالا اندا ختم وگفتم:
‏_چیزی یادم نمی یاد.
‏مادر عصبانی تر شد:
_باشه، تو هم با اون دست به یکی کن .
سعی کردم آرامش کنم.
‏_مامان دست ازسرش بردار. هنوز تا هفته ی دیگه خیلی وقت هست. توکه آیدا رو می شناسی اگه سر به سرش بذاری، بیش تر لجبازی می کنه.
_تو باهاش حرف بزن، پرویز پسر خوبیه، همه چیز هم داره، آخه چه مشکلی داره که قبولش نمی کنه.
‏آهی کشیدم و یکی از شعرها امیر را برای مادر خواندم.

هوشیارتر از مجنون
در آدم و عالم نیست
ما با کم آب و نان
او با دل خود میزیست

‏مادر سرش را با تاسف تکان داد و مشغول ریختن چای برای من شد.
نمی دانم چرا همه ی احساساتم قوی ترشده بود. الان همه چیز را طور دیگری می دید م، همه چیز را بهتر از قبل درک می کردم. بهتر می فهمیدم. آن روزی که امیربا شوق وذوق این شعر را برایم خواند 0 ‏چیززیادی از آن نفهمیدم و به عمق معنایش پی نبردم. اما حالا همه کلمه هایش برایم معنا پیدا کرده بود. احساس نشاط و سرزندگی عجیبی می کردم. تک تک سلو لهایم را حس می کردم. همه را دوست داشتم و رنگ زندگی برایم تغییرکرده ‏بود. دلم می خواست زودترشب می شد و من ‏به تئاتر می رفتم. شاید دوباره اورا می دیدم آن کسی راکه مرا اینگونه ازخود بی خود کرده بود، حاضر بودم تمام زندگی ام را بدهم وبازاو را ببینم. می خواستم بدانم اوواقعی است یا فقط یک رویاست، این بارباید اورا لمس می کردم تا باور می کودم که این فقط یک رویا نیست. رویا یا واقعیتی که زندگی ام را این گونه دگرگون کرد.

جان در ره عشق
رقص خون کرد
صد قطره دوید
در رگ شهر.


غروب رفتم تئاتر شهر.امیر آمده بود. خیلی خوشحال شدم.مسئولیت گروه از دوش من برداشته شد. امیر با شادمانی به سویم آمد و مرا در آغوش گرفت . زهره هم با خوشحالی سرش را به علامت سلام برایم تکان داد. امیر با خوشحالی گفت:
_ شنیدم اجرای دیشب از هر شب بهتر بوده. دست مریزاد. معلومه درباره ات اشتباه نکردم.
امیر ظاهرا خوشحال بود اما در ته چشم هایش نگرانی موج میزد که مرا آزار میداد.
گفتم:
_ من که کاری نکردم ، بچه ها خودشون زحمت کشیدن.
_ درستهف اما مدیریت و رهبری درست مجموعه، مهم ترین عامل پیش بُرد کاره.
گفتم:
‏_درسته. راستی چی شد زود برگشتی؟ امیر گفت:
‏_کارم زود تمور شد.
‏بعد به زهره اشاره کرد. موذیانه خندید وگفت
_همسر تون می خوان امشب با شما برن رو صحنه.
‏خنده ام گرفته بود. آیدا در حالی که از خوشحالی دیدن امیر می خندید
‏به ما ملحق شد. رو به امیر کرد وگفت:
‏_سلام امیر آقا،کی تشریف أوردید؟.ا
_ سلام، خوبی؟ ظهر اومدم.
‏_خیلی ممنون، نمیدونید بیرون چه خبر بود، مردم برای گرفتن بلیت ‏صف کشیده بودن. راستی چرا باجه ی فروش بلیط بسته است؟!
امیر در حالی که صدایثی را پایین می آورد، آهسته گفت:
‏-از من خواستن که از اجرای نمایش خودداری کنیم.
‏با تعجب پرسیدم
_ چرا؟
‏أیدا گفت:
_ اما نمایش که با استقبال مردم مواجه شده؟
امیر گفت:
_ قضیه همین جاست
گفتم:
_ خوب میخوای چیکار کنی؟!
_ من به تنهایی نمیتونم تصمیم بگیرم منتظر بودم تو و آیدا هم بیاین که مساله رو تو جمع مطرح کنم تا هم نظرشونو بِدَن.
آیدا به ساعتش نگاه کردوگفت:
‏_اما چند ساعت بیش تر به زمان شروع نمایش نمونده؟
‏امیرگفت:
‏_بله ، باید زود تصمیم بگیریم.
‏ما هم به جمع بچه های دیگر پیوستیم و امیر موضوع را با بچه ها در میان گذاشت و از آن ها خواست با هم مشورت کنند و بعد که تصمیم گرفتند به او بگویند.
‏بعد رو به من کرد وگفت:
‏_دوربین تو نیاوردی؟
_نه، می خوای چیکار؟
_شاید امشب آخرین شب اجرا باشه. می خواستم چند تا عکس بگیری.
_اگه می دونستم دوربینمو می آوردم.
‏_ مسئله یی نیست. سر همین چهارر.اه یک عکاس آشنا سراغ دارم، ‏بریم یک دوربین بگیریم.
‏من و امیر رفتیم از دوست امیر یک دوربین گرفتیم. دوست امیر یک فیلم در دوربین گذاشت، بعد از من و امیر در حالی که دست درگردن هم انداخته بوذیم و می خندیدیم، عکس گرفت. وقتی برگشتیم امیرگفت یبا بریم تو پارک یک کم قدم بزنیم تا بچه ها تصمیم شونو بگیرن.
_نمی خوای حرفا شونی بشنوی؟
_نمی خوام تو رودربایستی نظر بدن.
‏روی نیمکتی نشستیم. هوا هنوز کمی سرد بود و پارک خلوت بود. درختان جوانه زده بودند و هوا پاک و تمیز بود. امیر روکرد به من وگفت:
_خوب از ‏خودت بگو. شعرهایی که اون روز خوندی خیی خوب بودن ، دیگه شعر جدید نگفتی؟
_‏ چرا، این روزا شعره که همه اش از ذهنم تراوش می کنه
‏_خوب، یادته گفته بودم که به زور نمی شه شعرگفت. زمانش که برسه، خودش به تو خبر می ده، دفعه ی بعد که اومدم خونه تون باید شعرای جدید تو برام بخونی حالا پاشو بریم ، فکرکنم بچه ها دیگه تصمیم خودشونوگرفته باشن.
‏عده ی زیادی برای گرفتن بلیط نمایش، بلاتکلیف ایستاده بودند. من و امیر از درکوچک خصوصی وارد سالن شدیم. با ورود ما هیاهوی بچه هاپایان گرفت. زهره و علی رضا جلو آمدند.
‏امیوگفت:
_ خب، تصمیم گرفتید؟ علی زضاگفت:
‏_ بله، همه ی بچه ها با اجرا موافق هستند. بچه ها می گن چند ماه زحمت کشیدن و حاضر نیستند به این راحتی کنار برن.
امیر رو به بچه ها کرد و گفت:
_ با خطرات این مساله هم به خوبی آگاهید یا لازمه توضیح بدم؟
بچه ها گفتند:
_ هر اتفاقی بیافته ، مسوولش خودمان هستیم.
امیر به خاطرهمکاری آنها از همه تشکر کرد و به علیرضا گفت:
_ برو بگو بلیط ها را بفروشند.
بچه ها با خوشحالی رفتند لباس بپوشتند و برای اجرای نمایش آماده شوند.
بچه ها آن شب از هر شب بهتر بازی کردند. همه شور و هیجان عجیبی داشتند. چند تا از بچه ها مامور شدند تا افراد مشکوک را شناسایی کنند و قبل از اخلال در برنامه جلوی آن ها را بگیرند و مواظب باشتند . اگر ساواکی ها وارد سالن شدند به بچه ها خبر بدهند تا آنها بتوانند به موقع فرار کنند. اماخوشبختانه آن شب هم نمایش با خیر و خوشی به بهترین نحو اجرا و با استقبال پر شور تماشاگران مواجه شد. آن شب من به خاطرعکاسی همزمان با اجرای نمایش، نتوانستم بازی کنم و زهره با من قهر کرد و دیگر مرا تحویل نمیگرفت. شب خیلی دیر به خانه برگشتیم. پدر و مادرهنوز شام نخورده و منتظر ما بودند. من و آیدا از آنها عذر خواهی کردیم و چون خیلی خسته بودیم بدون خوردن شام به اتاق هایمان رفتیم و خوابیدیم.
***
صبح دیرتر از روزهای قبل بیدار شدم. وقتی پایین رفتم مادر و پدر و آیدا مشغول خوردن صبحانه بودند. سلام کردم و برای نرمش کردن به حیاط رفتم. کمی نرمش کردم. دست و صورتم را با آب سرد حیاط شستم و به دیگران پیوستم و مشغول خوردن صبحانه شدم، خیلی گرسنه بودم.
‏بعد از خوردن صبحاناه مادرگفت:
_بچه ها، بیاییدکارتون دارم.
‏پدر همان طوری که مشغول خواندن روزنامه بود، حرکات مادر را زیر نظر داشت و حواصش کاملآ پیش ما بود. من هم کنار پدر نشستم و بقیه ی روزنامه راکه روی میز بود، برداشتم و مشغول ورق زدن آن شدم می خواستم ببینم أیا خبری راجع به نمایش مانوشته شده است یا نه،که در بخش فرهنگی روزنامه چشمم به آن افتاد. روکردم به آیدا وگفتم:
‏_گوش کن آیدا، خبر نمایش ما رو تو روزنامه نوشتن.
‏آیدا هیجان زده آمد،کنارم نشست. روزنامه را از دستم قاپید و با صدای بلند شروع به خواندن کرد:
‏_در سالن اصلی تاتر شهر، نمایش«اسکندرو سلمانی» به کارگردانی و نویسندگی «امیر قاسمی»ء به روی صحنه رفته است که با استقبال گرم مردم روبه رو شده است. بازیگران این نمایش دانشجویان دانشگاه تهران هستند.
‏أیدا رو به پدرکرد وگفت:
‏_ بابا میشه این ورقه ی روزنامه رو بردارم؟ می خوام به امیر نشونش ‏بدم.
‏پدر خندید وگفت:
_ به شرطی که یه بلیط مجانی هم به ما بدین تا بیاییم کارتونو ببینم
أیدا با خو شحالی گفت:
‏_جدی بابا؟ا می آیید؟
_چرا فکر میکنید ما دوست نداریم بیاییم کار بچه هامونو ببینیم؟
من گفتم:
‏_ آخه تا امروز شما علاقه فشون نداده بودید.
_ما متنظر بودیم تا دعوتمون کنید، وقتی دیدیم از طرف شما خبری نشد، تصمیم گرفتیم خود مون خود مونو دعوت کنیم.
‏من و آیدا از حرف های پدر، خیلی شرمنده شدیم. از این که هیچ وقت به دور و برمان توجه نکرده و احساسات عزیزترین کسان خود را نادیده گرفته بودیم.کنار پدر رفتم ،دستش را در دستم گرفتم وگفتم:
‏_ببخشید باباجون خیلی ممنون که یادآوری کردین.
‏پدر لبخند زدء با محبت دستی به موهایم کشید وگفت:
‏_عیبی نداره پسرم،گذر زمان کم کم همه چیز رو به آدم یاد می ده.
مادر در حالی که دست هایش را پشت سرش قاپم کرده بود از اتاق ‏خارج شد. آیدا به طرف مادر رفت وگفت:
_مامان چی پشت سرت قایم کردی؟
‏مادر دستش راکه آورد جلو، دو تاکادو دستش بود. آیدا خودش را به مادر رساند. مادر یکی از بسته ها را به او داد. آیدا با خوشحالی مادر را بغل گرفت وبوسید. مادر یکی ازکادوها را هم به من داد. من و آیدا از پدر و مادر تشکرکردیم وکاد وهایمان را بازکردیم. برای من یک پیراهن ابریشم سفید و بسیار زیبا و برای آیدا یک بلوز و دامن آبی خریده بودند. هر دو خبلی خوشحال شدیم. مادر با خوشحالی گفت:
_برید بپوشیدشون می خوام ببینم رنگ شون بهتون میاد یا نه.
‏رفتم اتاقم و جلوی آینه ی قدی ، پیراهنم را پوشیدم. پیراهن سفید مرا دوباره به یاد آن دختر رویایی انداخت. او هم بلوزی سفید بر تن داشت. در آینه به خود خیره شام. می خواستم ببینم آیا اگر او هم مرا ببیند، مرا خواهد پسندید. و با خودم فکرکردم او هم حتمأ مرا خواهد پسندید! با ‏خورم فک کردم اگر دفعه دیگر او را دیدم به او چه خواهم گفت؟ من تا حالا با هیچ دختری طرح دوستی نریخته بودم. همیشه به نوعی از آن ها کناره گیری کرده بودم. اما حالاها خودم تصمیم گرفتم تمرین کنم که چگونه باید با یک دختر برخورد درستی بکنم. آیدا مرا صدا می زد. پایین رفتم مادر و پدر با تحسین مرا براندازکردند. مادر با خنده کنت:
‏_پسر، رفتی لباس بپوشی یا بدوزی؟ ماشاالله چشم حسود کور، چقدر لباست بهت میاد.
‏پدر هم با عشق و تحسین به من نگاه می کرد. أیدا هم لباسث را پوشیده وکنار پدر نشست بود. لباس او هم خیلی قشنگ بود و به او می آمد.گفتم:
‏_دست شما درد نکنه، خیلی باسلیقه اید. حالا گفتید به چه مناسبتی برا مون کادر خرید ید.
‏مادر گفت:
_دیدیم خود تون که به فکر نیستید، چند شب دیگه می خو ایم بریم خونه خاله اینا، دیگه نمی تونین بهونه بیارین که چون لباس ندارین، نمی تونین بیاین.
‏آیدا اخم کرد. از جایش بلند شد و غرغر کنان گفت:
_مامان؟!... واقعأکه... از دست شما.
‏بعد با حالت قهر رفت بالا! من و پدرخندیدیم ومادر با عصبانیت به ما چشم غره رفت.گفتم:
_مامان، نمی خوای دست از سر این دختر برداری؟! خودش دیگه بزرک شده، عاقله، بالغه.! شما کی می خواید باورکنین بچه هاتون بزرگ شدن و میتونن برا خودشون تصمیم بگیرن؟
مادر با عصبانیت گفت:
‏_لازم نیست جناب عالی سخنرانی کنی.
رو به پدر کردم وگفتم:
‏_ شما نمی خواین حرفی بزنین؟
پدرگغت:
_ چی بگم؟ به نظر من پرویز پسر خوبیه، آیدا رو هم خیلی دوست ‏داره
گفتم:
_اما این کافی نیست، آیدا هم باید اونو دوست داشته باشه یا نه؟
‏مادر گفت:
_ عقلش نمی رسه. من که می دونم چشمش دنبال اون دوستت امیره. پسره آه نداره که با ناله سودا کنه. فقط بلده حرف های قلنبه سلمبه بگه وبا شعرهای شرو ورش سراین دختره بی عقلو پرکنه.
گفتم:
_.مامان شما نباید درباره ی امیر این طور قضاوت کنین. امیر شاید از ‏نظر مالی وضع خوبی نداشته باشه ء اما پسر فوقالعاده فهمیده، بااخلاق و با سوادی یه.
‏_اما اینا برای زندگی کافی نیست. من هم مثل تو دوستش دارم و بهش احترا می زارم ولی به عنوان داماد نمی تونم قبولش کنم. این دختری که توی این ناز و نعمت زندگی کرده حالا چند صباحی هم به خاطر حرفهای عاشقانه زندگی کرد اما بعد چی؟ نمی شه یه عمربا حرف های عاشقانه زندگی کرد. به قول قدیمی ها«اشقی چهل روزه، پشیمونی چهل سال!»

_اما مادر، اون پسر تحصیل کرده ای یه و الان هم چند جا کار می کنه.
_چی کار می کنه؟
‏_ او علاوه بر این که درس می خونه، چند جا هم تدریس خصوصی می کنه.
‏_اون هم أیدا رو دوست داره یا این عشق ، یک طرفه است؟ ‏
سکوت کردم. نمی دانستم چه بگویم، هرگز به این طرف قضیه فکر نکرده بودم. با خودم فکر می کردم اگر آن دختری را که من به حد جنون می پرستیدم _ مثل أیدا که برای پرویز پشیزی قائل نمی شد _ مرا از خود می راند، من چه می کردم؟.ا این احساس بد وگزنده ای بود. برای یک لحظه دچار وحشت شدم و عرق سردی روی پیثانی ام نشت. ضربان قلبم کند و پاهایم سست شد.

اگر واقعأ امیر حتی برای لحظه ای به آیدا فکر نکرده باشد، آیدا چه خواهدکرد؟ مادرکه سکوت و حالت پریشان مرا دید، موضوع را تمام شده فرض کرد و به اشپزخانه رفت تا تدارک نهار را ببیند. تصمیم گرفتم این بار که امیر را دیدم نظرشی را درباره ی أیدا بپرسم تا حداقل تکلیف آیدا با خودش روشن شود.
‏غروب من و آیدا با هیجان به تئاتر شهر رفتیم و باکمال تعجب با درهای بسته روبرو شدیم. اطلاعیه ای بر در و دیوار ساختمان تئاتر چسبانده شده بود که خبر می داد نمایش دیگر اجرا نمی شود. یک ساعت منتظر امیر شدیم اما از امیر خبری نشد. بچه های دیگر هم آمدند. به بچه هاگفتم بهتر است همه به خانه هایشان برگردند. همه نگران امیر بودند. من به آنها قول دادم که از امیر برای آنها خبری بیاورم. بچه ها کم کم پراکنده شدند. آیدا خیلی ناراحت بود. من و آیدا به عکاسی رفتیم و دورین دوست امیر را به او دادیم وگفتیم عکس ها را چاپ کند.
صبح دوش گرفتم و لباس پوشیدم. می خواستم به خانه ی امیر سری بزنم. دیشب از فکر این که ممکن است چه بلایی بر سر او آمده باشد، خواب به چشمم نیامد. آیدا وقتی مرا آماده ی بیرون رفتن دید با تعجب گفت:
‏_صبح به این زودی کجا داری می ری؟!
_خونه ی امیر اینا.
_مگه تو خونه شونی بلدی؟!
_آره چند بار اونجا رفتم.
آیدا با ناراحتی گفت:
_پس چرا دیشب نرفتی ازش خبر بگیری؟!
_دیشب برای رفتن به اون جا خیلی دیر بود.
_ مگه کجا می شینن؟
_‏تا خونه ی اونا حداقل یک ساعت راهه.
_صبرکن منم لباس بپوشم بیام.
_توکجا می خوای بیایی؟!
‏- خوب منم نگرانشم،دیشب تا صبح از دلشوره و ناراحتی خوابم
‏نبرد.
_فقط زود.
‏_چشم الان حاضر می شم.
‏در تمام طول راه من و آیدا یک کلمه با هم حرف نزدیم. آیدا خیلی نگران و بی قرار بود. وقتی به محل آن ها رسیدیم آیدا با تعجب به کوچه پس کوچه های تنگ و تاریک و شلوغ آن جا نگاه می کرد. انگار باور نداشت امیر در این جا رشد کرده است. مثل ده ها کودکی که آن جا با شادی و نشاط مشغول بازی بودند. آیدا چنان متعجب شده بود که حتی پلک نمی زد. درست مثل اولین باری که امیر مرا با خود به این محل آورد و با این مردم آشنا کرد. وقتی دفتر شعرش را برایم أورد و چند تا از شعرهایش را برایم خواند و نظرم را خواست،گفتم: «چرا در شعرهایت این قدر درد و بدبختی و سیاهی موج می زنه؟! چرا از زببایی ها نمی گو یی؟!» او دست مرا گرفت و به این جا أورد و بعد من از حرفی که به او زده بودم، و از زندگی راحتی که داشتم، بدون این که به دیگران فکر کنم،خجالت کشید.
‏جلو خانه ی امیرکه رسیدیم، از ماشین پیاده شدیم. درکه زدیم دختربچه ای در را بازکرد و سلام کرد. زهرا دختر خواهر امیر بود. چند بار او را دیده بودم.
‏_زهرا جان، دایی امیر هست؟
‏زهرا سرش را به علامت نفی بالا برد و با سرعت داخل حیاط دوید تا ‏أمدن ما را به بقیه خر بدهد.
‏مادر امیر جلوی در أمد و با دیدن من شروع کرد به گریه کرد:.
_سلام آقا ایلیا، خوش اومدین بفرمابین تو.
‏من و أیدا داخل خانه شدیم. خانه یی کوچک و محقر با لوازم بسیار اندک و ابتدایی و جمعیت زیاد بود. وقتی جویای احوال امیر شدیم.
‏پدر امیر شروع به تعریف کرد.
_ پریشب که از تئاتر برگشته بود، نصف شب چند نفر ریختن خونه و امیر رو همراه با کتاب ها و نوشته هاش بردن. از دیروز صبح دامادم و پسربزرگم به همه ی پاسگاه ها سرزدن اما ازش خبری پیدا نکردن انگار که این بچه آب شده رفته تو زمین.
گریه ی مادر امیر شدت پیدا کرد. حالا پدرش هم آرام آرام داشت گریه میکرد. آیدا هم گریه اش گرفته بود اما به زحمت جلوی خودش راگرفته بود تا اشکش سرازیر نشود.گفتم:
‏_منم می رم دنبالش. اگه ازش خبری پبداکردم ، به شما اطلاع می دم از ‏طرف شما هم اگه خبری شد، منو بی خبر نگذارید.
‏بعد شماره تلفن خانه مان را نوشتم و به پدر امیر دادم. چایی راکه یکی از خو اهران امیر آورده بود، خور دیم و از جا بلند شدیم. پدر و مادر امیر خیلی اصرارکردند تا ظهر برای نهار پیش آن ها بمانیم. بهانه ای آوردیم و ‏از خانه بیرون زدیم.
‏بعد از آمدن از خانه ی امیر، آ یدا بدون هیچ حرفی به اتاقش رفت و من تا فردا او را ندیدم. جریان را با پدر در میان گذاشتم. پدر قول داد تا امیر به دست بیاورد. پدر دوستان بانفوذ زیادی در میان افسران در سطح بالا داشت. روز بعد پدر دنبال کار امیر رفت و تا شب برنگشت من و آیدا بسیار نگران بودیم. من آن قدر در حیاط راه رفته بودم که پا‏هایم درد گرفته بود. مادر حسابی از دست ماکلافه شده بود، به همین دلیل رفت خانه ی خاله ثریا. من نگران بودم که این مساله باعث دردسر پدرم نشود. دیشب که موضوع را با پدرم در میان گذاشتم،گفت «اصلأ مهم نیست، در ضمن تو نگران نباش. من غیر مستقیم تحقیق می کنم.»زهره برای خبر گرفتن از امیر زنگ زد وکلی حرف زد. اصلأ حوصله ی حرفهایش را نداشتم. یک بار هم علی رضا زنگ زد. قرار شد هر وقت از امیرخبری شد من با او تماس بگیرم تا او به بقیه ی بچه ها خبر بدهد. شب که مادر برگشت و دید هنوز پدر برنگشته خبلی ناراحت شد. مادر میخواست به چند نفر از دوستان پدر زنگ بزند اما من جلویش راگرفتم و از او خواستم یک کم دیگر صبر کند. مادر برای این که خودش را سرگرم کند به اشپزخانه رفت تا شام تهیه کند من هم به کمکش رفتم. مادر مقداری کاهو وگوجه و خیار داد تا سالاد درست کنم وگفت:
_هرکدام را جدا جدا خرد کن تا بعد آیدا آن ها را تزیین کند... راستی آیداکجاست؟
‏_تو اتاقشه.
‏مادر سرش را با تاسف تکان داد و صدایش را پایین آورد وگفت: . _می دونستم این پسره آخر کار دست خودش می ده.
_ مامان، آخه تقصیر اون چپه؟ خودشون مجوز داده بودن بعد هم پشیمون شدن.
‏_خوب امیر باید یه چیزها یی بنویسه که به کسی برنخوره.
_ مامان این دیگه از اون حرف هاست. اونا دنبال بهونه ان ، وقتی دیدن نمایش با استقبال مردم و به خصوص قشر دانشجو مواجه شده، حساس شدن گفتن حتمأ یه مسئله ای توش هست.
‏مادر عصبانی شد وگغت:
‏_ این حرف ها چبه می زنی؟ اصلأ دلم نمی خواد تو هم دنبال این
‏حرف ها بری. فهمیدی؟ چرا باید تو نمایشی بگه شاه شاخ داره؟ _این یک افسانه ی قدیمه از خودش که ننوشته.
‏مادر سرش را با تاسف تکان داد وگفت:
‏_اینهمه افسانه چرا رفته دنبال افسانه ایی که بر ضد شاهه؟!
مادر بد جوری عصبانی بود بهتر دیدم سکوت کنم.
‏آیدا آرام وارد آشپزخانه شد. سلام کرد و روبه روی من نشست. با خوشحالی مواد سالاد را به طرف آیدا هل دادم وگفتم:
‏_خوب شد اومدی ،زحمت سالاد درست کردن رو خودت بکش. مادرکه هنوز از دستم حسابی عصبانی بود،گفت:
_کاری ذوکه به عهده ی تو گذاشتم ،خودت باید انجام بدی! مظلوما نه گفتم :
‏_چشم.
‏سینی را دوباره به طرف خودم کشیدم و به آیدا که داشت با تمسخر مرا نگاه می کرد،چشم غره رفتم. مادر چند سیب زمینی درشت راکه شسته بود، جلوی أیداگذاشت وگفت:
‏_زود پوستشون بکن. بابات الان میاد شام نداریم.
آیدا با دلخوری گفت :
_مامان ، خودت که می دونی من از پوست کندن سیب زمینی اصلأ خوشم نمی یاد.
_عادت می کنی. نکنه فرداکه شوهر کردی هر وقت می خواستی زمینی پوست بکنی، من باید بیام برات پوست بکنم؟
‏أیدا که هوا را پس دید ساکت،شروع به پست کردن سیب زمینی ها کرد.. دلم خنک شد.زیر چشمی به آیدا که با اکراه مشغول پوست گرفتن سیب زمینی ها بود، نگاه کردم. آیدا با خشم به من نگاه کرد وگفت: .مامان، ببین همه ی سالاد رو حیف و میل کرد ببین چقدر درشت و بدشکل اونا رو خرد می کنه؟
_ عیبی نداره، تو سعی کن کار خودتو به دقت انجام بدی.
_ من که سالادی روکه ایلیا درست کنه، نمی خورم
گفتم:
- چه بهتر، خودم میخورم.
‏پدر دیر وقت برگشت، خسته اما خوشحال و به ماگفت که کارهای امیر درست شده و تا چند روز دیگر آزاد می شود. چیززیاد مهمی نبرده، کمی کله شقی کرده و آن ها هم کمی او را اذیت کرده اند. از ما قول گرفت به هیچ وجه چیزی از این که او دنبال کارهایش بوده به او نگوییم. ما هم با خوشحالی قول دادیم.
***
‏روز بعد آیدا سرحال تر از همه از خواب بیدار شد و به اتاقم آمد من ‏هنوز در رختخواب بودم.
‏_ تنبل ،هنوز خوابی؟
‏_ آفتاب ازکجا در اومده که تو زود تر از همه بیدار شدی؟.
‏_ یه نقشه دارم. می خوام ببینم نظرت چپه؟
_بگوگوشم با شماست
‏_ موافقی همه بچه های نمایش رو دعوت کنیم و یه جشن کوچولو به مناسبت آزادی امیر بگیریم.
‏حرفی نزدم و به آیدا که ذوق زده بود، نگاه کردم. نمی دانستم چه بگویم نمی خواستم حرفی بزنم که ذوق و شوق او را زایل کنم. آیدا به طرف پنجره رفت و آن را بازکرد. نسیم خنکی وزید و موهای او را به بازی گرفت. با خودم فکرکردم آیا آیدا واقعأ همان قدرکه من به آن دختر دلبسته بودم به امیر علاقه دارد؟ اگر این طور بود، پس آیدا واقعأ خیلی خوشبخت بود چون امیر را داشت. او را می دید و با او حرف می زد اها من هیچ نشانی از آن دختر که این طور مرا دیوانه ی خود کرده بود، نداشتم. کاش من هم میتوانستم دختر مورد علاقه ام را ببینم و با او حرف بزنم، با او بخندم و با او بگریم. باورم نمی شدکه این طوراسیرعشقی خیالی شده باشم. منی که وهمیشه این عشق های لحظه ای را به باد تمسخر می گرفتم و هرگز باور نمیکردم کسی بتواند با یک نگاه چنین شیفته و اسیر بشود. این گونه عشق ها را افسانه ای ابلهانه بیش نمی دانستم. آن قدر این عشق ها را مسخره کرده بودم که دیگر جرات نمیکردم درباره ی این گونه عاشق شدنم با کسی حرفی بزنم. چون می دانستم که مورد استهزاء قرار خواهم گرفت پس باید صبرمی کردم ودختر رویایی ام را پیدا می کردم. بعد با افتخار به همه می گفتم که عاشق چگونه دختری شده ام.
_خوب نظرتونگفتی؟
_ خودت میدونی اما..
_اما چی؟
_.اگه قصد همچنین کاری رو داری، لازم نیست کسی رو دعوت کنیم. خودمون هم میتونیم به تنهایی جشن بگیریم
_ از چی میترسی؟
‏سکوت کردم ء نمی تو انستم توضیحی بدهم.
_.اما من ازحرف هایی که اونا پشت سرم بزنن نمی ترسم.
_ مساله اونا نیستن... اگه امیر مثل تو درباره ی توفکرنکنه چی؟
آیدا از جوابم جا خورد و دوباره ساکت به طرف پنجره رفت و مشغول تماشای باغ شد. از جابرخاستم. لباس پوشیدم و رفتم کنار آیدا ومن هم مشغول تماشای باغ شدم. میخواستم حالا که این موضوع مطرح شده بقیه حرفهارا هم به او بگویم.
_ امیر درباره ی من با تو حرفی زده؟
_ نه.
_ پس چی؟
_ هیچی! فقط گفتم اگه دوست داری، میتونم نظرش رو درباره ی تو بپرسم.
_لازم نیست...هیچ دختری دوست نداره کس دیگه یی واسطه بشه و حرفهای دل یک نفر دیگه رو بهش بگه.
_ فکر نمیکنم خیلی سخت باشه آدم بفهمه طرف مقابلش درباره ش چی فکر میکنه.
آیدا رو به من برگشت، لبخند تلخی زد و درحالی که بغض کرده بود، گفت:
_ درست میگی، گرچه اون هیچ وقت عشق خودشو به من به زبون نیاورده اماچشم های آدم هیچ وقت دروغ نمیگن،چشم هاش عشق و محبت رو به من فریاد میزنن اون شاید بتونه جلوی زبونشو برای اعتراف نکردن به عشق من بگیره اما موفق نمیشه چشم هاشو به روی عشق من ببنده و دیگه اصلاً برام مهم نیست که اون این مسئله رو به زبون بیاره یا نیاره من این مهمونی رو به خاطر آزادی ش میدم، چیز دیگه ای هم برام مهم نیست. مهم نیست که اون عاشق من باشه یا نباشه. امامن که عاشقشق هستم. و به این موضوع مطمئنم پس هر کاری میکنم به خاطر دل خودمه.
چشم های آیدا پر از اشک شده بود و او برای پنهان کردن آن به سرعت از اتاق خارح شد.


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه بیست و ششم تیر 1389ساعت 18:58 توسط عسل|

سلام دوستان عزيز لطفا بگيد كه چه داستانهايي دوست دارين تا براتون بزارم

دوستدار شما عسل

نوشته شده در شنبه دوازدهم تیر 1389ساعت 10:3 توسط عسل|

دختری بود نابینا که از خودش تنفر داشت

نه فقط از خود ، بلکه از تمام دنیا تنفر داشت اما یکنفر را دوست داشت

 دلداده اش را “  با او چنین گفته بود :

« اگر روزی قادر به دیدن باشم حتی اگر فقط برای

یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم عروس تو و رویاهای تو خواهم شد »

                                       و چنین شد که آمد آن روزی که یک نفر پیدا شد

که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد

و دختر آسمان را دید و زمین را ، رودخانه ها و درختها را

آدمیان و پرنده ها را و نفرت از روانش رخت بر بست

دلداده به دیدنش آمد و یاد آورد وعده دیرینش شد :

« بیا و با من عروسی کن ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام »

دختر برخود بلرزید و به زمزمه با خود گفت :

« این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ »

دلداده اش هم نابینا بود

و دختر قاطعانه جواب داد : قادر به همسری با او نیست

دلداده رو به دیگر سو کرد که دختر اشکهایش را نبیند

و در حالی که از او دور می شد گفت

« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی . . .»

 

 

دوستان خوبم :

هستند کسانی که  فقط به آن اندازه که به شما احتیاج دارند

به شما احترام میگذارند ، و چه سخت است . . .

باخت زندگی ، باخت عشق . . .

به خاطر . . . ؟

نوشته شده در یکشنبه ششم تیر 1389ساعت 13:56 توسط عسل|

سلام بچه ها ادامه داستانو زدم بخونین ونظر بدید
نوشته شده در جمعه چهارم تیر 1389ساعت 12:34 توسط عسل|

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم خرداد 1389ساعت 10:16 توسط عسل|

مادر)مریم مامان امروز تولدته آماده شدی به بابات گفتی لباساتو از خشکشویی بگیره دخترم همه ی دوستاتو دعوت کردی من میرم بیرون خرید تا من میام آماده شده باشی ۰

من مریمم این آخرین کلمات مامانم بود اون روز تولد۱۶سالگی من بود مامان رفت از خونه بیرون خرید کنه ولی دیگه برنگشت.اگه میدونستم اون روز آخرین باره که مامانمو میبینم میگفتم مامان دوست دارم مامان من جشن تولد نمیخوام من تورو میخوام مامان امروز از خونه بیرون نرو. مهمونا داشتن یکی یکی میومدن ولی مامان من هنوز نیومده بود تلفن زنگ خورد خاله نسرین رفت گوشیو برداشت.

خاله نسرین)علو آقا شما؟ کی؟ نرگس حسینی. بله. درست گرفتین. نه. تو بیمارستان؟

خاله غش کرد وقتی بهوش امد همه رفتیم بیمارستان ولی خیلی دیر شده بود مامان برا همیشه ازپیشم رفته بود من موندم تنها آخه من تک فرزند بودم نزاشتن روزتدفین مامانمو ببینم شوکه شده بودم نمیدونستم چرا هرکس منو میدید زیرلب به کناریش میگفت دختره ی بیچاره دیگه هیچکسو نداره یا از کنارم رد میشدن و باحات ترحم نگام میکردن دیگه از نگاه مردم خسته شده بودم چهلم گذشت همه رفتن من موندمو بابا هیچ حرفی نداشتیم به هم بزنیم بابا روزا سرکار بود شبا که میومد یا روزنامه میخوند یا تلویزین تماشا میکرد خسته شده بودم روزا همش یاد خاطرات مامان میوفتادم شباهم عکس مامانو بغل میکردم و اینقدر گریه میکردم تا خوابم میبرد .

روز اول مهر رسید باید میرفتم مدرسه یاد روزایی افتادم که اول مهر با مامان میرفتیم مدرسه مامان چقدر توراه باهام حرف میزد بعد منو میرسوند مدرسه و میرفت حرکت کردم به طرف مدرسه رسیدم مدرسه بچه ها با مادراشون امده بودن مدرسه بغضی گلومو گرفت به هیچکس نگاه نکردم رفتم گوشه ی مدرسه وتنها نشستم حوصله ی هیچکسو نداشتم زنگو زدن بچه هابه صف وایسادن منم رفتم آخر صف وایسادم مدیر داشت حرف میزد ولی من از حرفاش هیچی نفهمیدم یهو یکی زد پشتم به خودم امدم دیدم همه رفتن کلاس فقط من موندم.ناظم گفت)مریم خانم حواست کجاست توکدوم کلاس افتادی چرا حرف نمیزنی حواست کجا بود مامانتو امروز نمیبینم هر سال تا تو نمیرفتی تو کلاس خیالش راحت نمیشد نکونه یه خواهر یا برادر دیگه برات اورده

گفتم ببخشید خانوم نفهمیدم توکدوم کلاسم بعد شروع کردم به گریه کردن

ناظم)چراگریه میکنی اتفاقی افتاده بیا بریم ببینم چت شده

رفتیم تودفتر ماجرارو برا ناظم تعریف کردم

ناظم )دخترم قسمت بوده ولی تو که نباید زندگیتو ببازی تو باید موفق باشی...

بقیه ی حرفای ناظمو نفهمیدم فقط فهمیدم که گفت قسمت بوده آخه اگه قسمت بوده چرا من چرا مادر نازنین من بازم نتونستم جلوی گریمو بگیرم

ناظم)دخترم نمیخواد امروز بری کلاس الان زنگ میزنم بابات بیاد دنبالت ببرت خونه

رفتم روحیاط مدرسه یه سنگ جلوپام بود با پا زدم زیر سنگ که یهو سنگ افتاد جلو پای بابام

بابا)مریم بابا چی شده چرا نرفتی سر کلاس ؟

هیچ جوابی به بابام ندادم ولی تو ذهنم گفتم حالا من بگم چم شده مگه تو میفهمی بابا

بابا رفت تو دفتر بعداز نیم ساعت امد گفت بریم. تو راه مدرسه تا خونه هیچکدوممون حرف نزدیم وقتی در خونه رو باز کردیم رفتم تو اتاق عکس مامانو برداشتمو مثل همیشه گریه کردم بابا حتی نیومد ببینه تو اتاق چه خبره یه صدایی داشت از اتاق نشیمن میومد گوشمو چسبوندم به دراتاق بابا داشت با عمه حرف میزد میگفت باید ازدواج کنم مریم حرف منو نمیفهمه باید یه مادر بالای سرش باشه

درو باز کردم خیلی اعصابم خورد شد رفتم جلوی بابا: بابا من نمیخوام کسی جای مامانمو بگیره اینو به عمه هم بگو من مادر دیگه ای نمیخوام اگه خودت زن میخوای چرا بهانه ی منو میاری حداقل تا سال مامان صبر کن. دیگه نتونستم جلوی گریمو بگیرم دراتاقمو بازکردم لباسامو پوشیدم ورفتم از خونه بیرون تاکسی گرفتم رفتم پارکی که همیشه با مامان میرفتیم تا وارد پارک شدم یاد خاطراتش افتادم سرمو انداختم پایین تا کسی گریمو نبینه همینجور که داشتم میرفتم خوردم به یه چیزی سرمو اوردم بالا دیدم یه پسر خیلی خوش تیپو قشنگی بود کت وشلوار مشکی خیلی قشنگی به تن داشت با لباس سفید خیلی تمیز واتوکشیده  کفشای تمیزو واکس زده صورت خیلی سفیدوزیبا به خودم گفتم خدایا این فرشته ازکجا امد.

گفتم ببخشیدآقا حواسم نبود شمارو ندیدم.تا امدم برم جلوم وایستادو گفت:آخه خانم خوشکلی مثل تو با این چشای آبیه قشنگ چرا گریه حیف چشات نیست.

وای خدا داشت حرفای مامانمو تکرار میکرد آخه هروقت من گریه میکردم مامانم همین حرفارو بهم میزد رفتم رو نیمکت پارک نشستم ....

برای دیدن ادامه داستان روی ادامه مطلب کلیک کنید....

 


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم خرداد 1389ساعت 10:11 توسط عسل|


آخرين مطالب
» عکس بازیگران
» زیباترین عکسها
»
»
» نظر خواهي
»
» ادامه داستان
»
»
Design By : Pars Skin